![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
من این عکس را در مقابل کاخ سفید در سال ۲۰۱۱ گرفتم ![]() |
این کرم پروانهایزندگی من: بزرگ شدن در آمریکا ممکن است آن چیزی نباشد که باور داری باشداولین چیزی که در زندگیام به یاد میآرم این بود که بیرون روی چمن سینهخیز میرفتم. افراد زیادی روی پتوها نشسته بودند، و من از پتو به پتو سینهخیز میرفتم، صداها درمیآوردم، امیدوار بودم چیزهای خوشمزه برای خوردن به من بدهند. سپس صدای زنی را شنیدم که به آرامی اسمم را گفت و من به سمت بالا شناور شدم و به داخل خانه رفتم، جایی که مرا در یک صندلی بلند گذاشتند.برادرم از قبل داخل بود، پشت میز نشسته بود. زن گفت من به تو مقداری کلمترش میدهم اما احتمالاً خوشت نمیآید. من و برادرم فکر کردیم خوشمزه است و من با قاشقم میزدم، با صدای بچهگانه میگفتم "کلمترش" و به ما بیشتر دادند. کسی در آستانه در قدم گذاشت و فلش دوربین روشن شد. آن عکس تنها عکسی بود که تا به حال دیدم که مادرم در آن بود. دومین خاطرهام این بود که در یک جعبه شنی نشسته بودم. بزرگ به نظر میآمد. دو کودک دیگر در آن بودند، هر دو دختر. یکی از دخترها به من گفت که قرار است به خانهای بروم که دولت برای کودکانی که کسی نمیخواهدشان دارد. آن نامی داشت که به فارسی ترجمه نمیشود. من نمیدانستم آن نوع خانه چیست، و به شیر آب روی خانه اشاره کردم چون در انگلیسی این دو کلمه شبیه هم صدا میدهند. اما میدانستم که شیر آب نیست. سومین خاطرهام در مکانی بود که کودکان زیادی در یک حیاط بزرگ در یک مزرعه بازی میکردند. من از آنها دور بودم و خیلی طول کشید تا به آنها برسم، و وقتی به آنها رسیدم مرا به جایی که شروع کرده بودم برگرداندند. سپس بعدتر در روز همه کودکان رفتند، احتمالاً برای جشن تولد یکی از کودکان دیگر در اولین خانه دولتی آنجا بودند. صبح روز بعد به یاد دارم که به آشپزخانه رفتم و مقداری پودر شیرکاکائو پیدا کردم و با آن آشوب بزرگی به پا کردم. من هیچ خاطره دیگری از آن خانه ندارم. خاطره بعدیام جایی است که خاطرات پیوستهتر شروع میشوند. در خانه بعدی بودم، یک خانه قدیمی بود و من بیرون در حیاط بودم. بچههای دیگر آنجا بودند. یکی از دخترها یک رادیوی قدیمی که در حیاط بود برداشت، شکسته و باز بود و چیزی جالب به من نشان داد. چیزهای رنگی داخل آن بودند که حالا میدانم خازن بودند و او به من نشان داد که اگر آنها را عقب و جلو کنی، در نهایت از رادیو بیرون میآیند. من این کار را با چندتا کردم و کافی بود. انداختن چیزها در تار عنکبوتها برای دیدن اینکه چقدر میتوانند نگه دارند قبل از پاره شدن، سرگرمکنندهتر بود... خانه بعدی جایی بود که خاطرات کامل و بدون وقفهام شروع شد. یک خانه قدیمی بود که کاملاً عظیم بود. بچههای دیگر آنجا بودند که اسباببازی داشتند، اما من هیچی نداشتم. اشکالی نداشت، آنها به من اجازه دادند با مال آنها بازی کنم. شگفتانگیزترین اسباببازی یک نمایشگر تصویر استریوسکوپی جادویی بود که دیسکهایی با اسلایدهای کوچک داشت، و اگر آن را به سمت نور میگرفتی میتوانستی اسلایدها را واضح ببینی و تصاویر روی آنها واقعی به نظر میآمدند، مثل اینکه آنجا بودم. هر دیسک به نظر میآمد تعداد زیادی از آن تصاویر را داشت و میتوانستی با یک اهرم تصویر بعدی را ببینی. والدین در آن خانه خوب بودند، اما من میدانستم که مثل بچههای دیگر نیستم. میدانستم آنها از من خاصتر بودند. خاطرات در این نقطه خیلی زیادند که همه را بنویسم، اما بچههای دیگر با من خوب رفتار کردند، ما با علف، چوب و گل "غذای چینی" درست میکردیم و بازیهای مختلفی کردیم، اما میدانستم یکی از آنها نیستم. یک روز یک زن جوان به خانه آمد. او میخواست با من حرف بزند. او یک خرس عروسکی داشت. و آن زن به من نشان داد با خرس عروسکی چه باید کرد. آن زن آن را بغل کرد. و من فکر کردم، چرا آن را بغل کردی؟ زنده نیست. سپس آن زن خرس عروسکی را به سمت من هل داد، سپس آن زن آن را عقب کشید و دوباره بغل کرد. و من فکر کردم، چرا چیزی که زنده هم نیست دو بغل گرفت؟ من هیچوقت بغل نمیشوم، چرا به جای آن من را بغل نمیکنی؟ آن زن خرس عروسکی را به سمت من هل داد، دوباره بغلش کرد و من فکر کردم، نه یک بار دیگر، چرا من را بغل نمیکنی؟ سپس آن زن خرس عروسکی را به من داد و رفت. شروع به گریه کردم. به تختم دویدم و چشمهای خرس عروسکی را کندم، آن چیز احمقانه که زنده نبود و از من بیشتر شایسته بغل بود. به دولت گفته شد که چشمهای خرس عروسکی را کندم و دولت فرض کرد مشکل خشم یا خشونت دارم پس مددکاران اجتماعی من و برادرم را به اتاقی در خانه بردند که قبلاً به خاطر بزرگی خانه به آن نرفته بودیم. داخل اتاق دو دلقک بادی بودند که خودکار بلند میشدند. به نظرم کاملاً احمقانه بودند. و مددکاران اجتماعی گفتند: برو جلو و خشمت را خالی کن، آنها را بزن. من به یکی زدم. افتاد و دوباره بلند شد. سپس فکر کردم "این احمقانه است" و رفتم، من مشکل خشم نداشتم، فقط میخواستم دوست داشته شوم. مدت زیادی در آن خانه ماندم. به یاد آوردم که خیلی میخواستم به مدرسه بروم چون همه بچههای دیگر میرفتند. یک بار تصمیم گرفتم مخفیانه دنبالشان به مدرسه بروم، پشت سرشان. راه خیلی طولانی بود و آنها به یک منطقه باز بزرگ رفتند و من میدویدم تا به آنها برسم اما نتوانستم. یکی از دخترهای بزرگتر برگشت و سرم داد زد که نباید آنجا باشم. او مرا برداشت و به خانه برگرداند، مرا روی ایوان گذاشت، و درو قفل کرد. روزها خستهکننده بودند، اما به یاد دارم وقتی آهنگ "باغ رز" منتشر شد و زیاد روی استریو پخش میشد. من آن آهنگ را خیلی دوست داشتم. و سپس، یک روز، من و برادرم قرار بود به خانه دیگری برویم. وقتی رفتم، میدانستم نام خانوادگی خانهای که در آن بودم دِماتها بود و نام خانوادگی من استایبز بود. خانه بعدی خانوادهای به نام برونتها داشت، و آنها عالی بودند. ادامه دارد ____________________________ |
I at least got the Fukushima report working again.
Cornerstone report: |